دیروز بعد نوشتن اون مطلب شبش حالمبد شد تا همین الان . گیجم ، گمم ، سردرگمم . تو حال خودم نیستم . بریک آپو جدا شدن از آدما حالمو بد خراب میکنه مث مرگه واسم . چه خودم کات کتم چه باهام کات کنن چه مقصر باشم چه اونا باشن چه نزدیک باشن چه دور باشن چه هرچی..... من له میشم مغزم داغون میشه حالم خراب میشه . خدا هم که منو اینحور وقتا یادش میره . تو مسایل عاطفی اصلا دخالت نمیکنه . همه جا فقط درد کشیدم چه خوب یودم چه بد ...و این تنهاییا تموم شدنی نیست . آدما میان و از من رد میشن و هیشکی عین خخیالش نیست و منم نشستم به تماشا و درد کشیدن یکی روی بعدی و ادامه دار .. دیگه تحمل این وضعیتو ندارم و دیگه بریدم . دیگه از امید خستم و از خوب بودن و خدا همکه هیچی نمیبینه و برای این موردا ارزش قایل نیست و بهتر شدنمدیگه کاری واسم تمیکنه و کاری ام از دستم برنمیاد . فقط عصبانی و ناامید و خستم . و مغزم خستست . و دیگه به کارما و پاداش و خوبی و بدی اعتقاد ندارم و ته این داستانا واسم تاریکه و هیچی واسمتو مسایل عاطفی خوب پیش نمیره و از ترک شدن میمیرم و بلدم نیستمترک کنم و فراموش کنم و فقط رنح و زجر ودرد... بیزارماز لین وضعیت و امیدی به بهبود نیست . دیگه هیچی رو باور نمیکنم نه انسانیت و نه خوب بودن رو . شاید آدما یچیزی فهمیدن که سیاهی رو ترجیح دادن و ماییم که سرمون تو کونمونه و از دنیا عقبیم.شاید ما داریم اشتباه میزنیم ...
برچسب:
نویسنده: آوا رستگار