بن بست بود رسیدم به تهش بالاخرهشایدم از اول میذونستم و فقط منتظر بودم تهشو با چشام ببینم . از بس که تو زندگیم وقتایی بوده که به حسایدرونیم اعتماد کردم و گند زدم . من فقط شک داشتم وگرنه تا این ته نمییومدم.دیگه چیزی برای جنگیدن نیست.این آخرین دفعه هه چشامو جور دیگه باز کرد . شاید لازم بود.دیگه واسه راه باز نکردنه از ته این بن بست محبورم کوچرو ببندم.واسه اینکه بازی نخورم.واسه جلوگیری از اسیبم..خدا خودش میدونه از ترس تصمیم اشتباه نگرفتن تا این ته اومدم. وگرنه نمیکردم. اما دیگه تمومه. به چشم و دل دیدم که دیگه تلاش کردم و نمیشه.نشدنیه . دیگه cpr جواب نیس،از دست رفته...فقط خدا کنه که تصمیمم به خیر باشه واسم. راهی نمونده.باید زد بیرون و رفت یه ور دیگه . این بار مصمم ام . پشت هودمو دارم. دیگه بسم شد .
برچسب:
نویسنده: آوا رستگار