امشب اعتراف میکنم هیچی روم جواب نداد نه موتیویت کردن نه مدیتیشن نه سرگرمی نه دیت نه کار مثبت نه هیچیییی هیچی از فکرم درت نیاورد. چی داشتی که اینجوری شدم آخه میدونم چیزیم نداشتی . یه روز تو فکرم دشمنم یه روز دوستتم یه روز عاشقتم. یه روز خداروشکر میکنم نیستی و رد کردم یه روز نفرینم یه روزم مث امشب دلتنگم انگار تو کما بودم امروز. امروزی که تنها ترین ادم بودم دورمو خالی کردم هیچی ندارم هیشکی رو ندارم چه پسر چه دختر یه تنها رفیقمو دارم و بس.دلم به هیچی خوش نیست . راستی گفتم فهمیدم داستانو.اینکه هرکاری میکنم حالم عوض نمیشه.ذلیلش بی عشقیه.زندگیم رنگ و رو نداره . همه کاری میکتما اما شوق ندارم.مشکل اینجا بود . دیگه دنبال چاره نیستم چون عشق ندارم بی عشقی ام یغنی همین زندگی پس میپذیررم.من با تو که بودم یه روز که خوب بودیم رو پا بند نبودم دوباره یروز که بد بودیم میگفام دنیا تموم شده رابطه کلا اشتباهه.یعنی قشنگ صفر و صد بودم. من که آخرم نفهمیدم چه مرگمه. مشکل من بودم یا بقیه.کاش یکی میومد سر منو گرم میکرد گه دیگه بهت فکر نکنم. هر ثانیه به فکرتم باورت میشه؟ اون موقع ها میگفتم نمیتونم بهت فکر نکنم اللن واقعی شد . واقعا جدی نمیتونم بهت فکر نکنم.من که هیشکی تو زندگیم نیست نه دیت میکتم نه بیرون میرم نه کسی رو دارم واسه من که میدونی همیشع اینجوری بوده بعد هر بریک آپ چه من مقصر باشم و چه نه همیشه تنهایی و درد کشیدنه.هیچوقت نشد جور دیگه مووآن کنم.اونجوری که تو وبقیه رفتید و دیت کردید و سرتون گرم شد منو یادتون رفت . واسه من هیچوقت نشد . درد به درد رفتم جلو.توام حتما سرت گرمه . با اکسا با این و اون . تو راحت آدم پیدا میکردی.کافی بود بری مثل هرشب بیرون یه دور بزنی.دیگه ساسا محو میشد از زندگیت. تو که من بودمم دنبال جایگزین میگشتی.کافی که نبودم.بودم ؟ اگه بودم که دستمو میگرفتی میبردی.ول نمیکردی که اونقدددد راحت.وقتی یادم میوفتی به زور خودمو نگه میدارم جواب ندم.باور کن میمیرم و زنده میشم. من چه رهایی کردم وقتی انقد مغزم درگیره؟ خودمو دلقک کردم. من فقط میخواستم درد نکشم. باهات بودم درد میکشیدم الانم تموم کردم بازم درد میکشم.پس کار درست چیه؟ چیکار باید میکردم که یزره آروم شم. همه راه ها بستست ..این تنهایی ای کاش منو نکشه. کاش ول کنه منو . خسته تر ازونم که با حال و روزم بجنگم. فقط ادامه میدم.نه وواقعا هم یاد نمیگیرم تنهایی حالم خوب باشع. ببخشید واقعا . من اونقد قوی نیستم . واقعیتش اصلنم تنهایی رو دوست ندارم . کاش سرنوشت من چیزی جز این بود..پ.ن : اگه این شبا حالت خوبه برای حال دل منم دعا کن.مث همه اون وقتا که کنارم بودی و واسم به خدا دعا میکردی ....اشکام دیگه نمیذاره ادامه بدم . مراقب خودت باش
برچسب:
نویسنده: آوا رستگار