خرید بک لینک

درباره سایت

Dear Diaries

امکانات وب

قصه به آخر رسید . ترس از دست دادنش تموم شد از دستش دادیم . دیگه اضطراب و درد و ناله تموم شد . دیگه غصه و فکر و حرص بیجا تموم شد.. تقلا کردن‌ دست و‌ پا زدن شب بیداری .. بیمارستان... تا صبح بیدار موندن.. غذا نخوردن... نگرانی و نگرانی و نگرانی... این زندگیه گه مزخرف چیزی واسه موندن نداشت که غصه بخورم چیزی رو از دست دادی . تف تو این زندگی که مفت نیارزید .. حداقل برای تو که همش رنج و سختی بود . برای تویی که همش دست و پا زدی . کاش یکم زندکی‌میکردی . لعنت به این روزگار ..نتونستم برای آخرین بار باهات حرف بزنم . خودت میدونم هر لحظه به یادت بودم و از جونم واست گذاشتم . کار زیادی دیگه ازم برنمیومد . زخم زبونای منو ببخش از بده روزگار بود. به شما کاری نداشت . نه به تو نه به اون . ای کاش هیچوقت به این دنیا نمیومدیم . هیچ کدوممون . کاش وجود نداشتیم . کاش یه برگشتی بود تا من برم بگم مارو نیارن اینحا . من نخواستم‌این زندگی روخدایا مراقب مادرم باش . الان دیگه پیش توعه. حتما جاش امنه نه ؟ امشب دیگه سالم و آروم میخوابه . بدون هیچ دردی . بدون هیچ خستگگی ای. بدون هیچ ناله و پادردی تا صبح . دور سرت بگردم که آرامش تو یه شب هواب اروم تو آرامش من بود . با عالم و آدم میجنگیدم واسه تو . یادت پیشم میمونه تو فقط جات خوب باشه حتی اگه دوری من بدونم حالت خوب باشه حتی اگه کنار ما نباشی . ببخش که کاری واست نتونستم بکتم. ببخش که نتونستم زندکی رو بهت نشون بدم . خدا و یونیورس نگهدارت باشه . تموم گناها و نا ارومیات برای من تو فقط اروم باشه . اروم بمون و منو ببخش بابت همه چیز . بابت رفتارای بدم . ما هیچی به گردن هم نداریم . بابت همه چیز میبخشمت و ارامشتو میخوام . مثل همه روزای دیگه . چیزی عوض نشده . خدا نگهدارت باشه مادرم میسپرمت به یونیورس ...

برچسب: نویسنده: آوا رستگار تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 2:51

صفحه بندی